• 09981577907 (تماس)
  • 09123221691 (واتساپ)
  • تهران - میدان ولیعصر
  • با ما تماس بگیرید
عنوان_فروشگاه

LapStor.ir

فروشگاه تخصصی کامپیوتر و لپتاپ

خدای جنگ - داستان بازی God of War

  • 9:32
  • 123  بازدید

کریتوس ، خدای جنگ از مردی خشمگین و سرشار از انتقام حالا به مردی ارام تبدیل شده ؛ هرچند ماموریت پیش رویش سخت ترین کاری است که در زندگی اش به او محول شده. این ماموریت نبرد با زئوس ، خدایان و انتقام نیست بلکه آموزش فرزند پسری است که مهم ترین یادگار همسر دوم او «فی» به شمار می آید. ایزدی که خود را مسبب مرگ همسر و دخترش می دانست حالا باید تک و تنها از ازمونی که سال ها پیش در آن شکست خورده بود این بار سربلند بیرون بیاید. کریتوس با تمام قدرت همراه با تبرش به درخت ضربه می زند. تبری با نام Leviathan Axe که متعلق به همسر سابقش است. پس از قطع کردن درخت کریتوس مشغول محکم کردن پارچه دور دو دستش است ؛ یادگاری تلخ از یونان و شمشیرهایش. در همین حال آتریس فرزند 12 ساله اش سکوت را می شکند و کریتوس هم به پسرش می گوید که سوار قایق شود. کریتوس با طنابی درخت را به قایق می بندد.

از نظر اتریس چیزی تغییر کرده و کریتوس هم در جواب می گوید همه چیز تغییر کرده. پس از لحظاتی سکوت ، این پدر و فرزند به نزدیکی خانه شان می رسند و کریتوس بار دیگر درخت را روی شانه هایش گذاشته و ان را حمل می کند. به خانه که می رسند اتریس برای اخرین بار با مادرش خداحافطی می کند. او شعمی برداشته و شمع هایی  که جسم بی جان مادرش را احاطه کرده اند روشن می کند  و سپس شروع به خواندن دعایی می کند که اهالی نورث بالای سر مردگانشان آن را زمزمه می کنند. سپس کریتوس بالای سر همسرش می رود تا او هم لحظاتی سرشار از سکوت و حقایق ناگفته را با فی سپری کند. کریتوس جسد همسرش را بلند کرده و با گفتن اینکه تو حالا ازادی با همسرش برای اخرین بار خداحافظی می کند.  شبح اسپارتا جسد همسرش را بالای تکه درخت هایی که قطع کرده قرار می دهد. سپس با تبری که فی به او داده اتش را روشن کرده و جسد همسرش را می سوزاند. یک لحظه دردناک دیگر در زندگی تلخ کریتوس هرچند او این بار پسری کم سن و سال و ناپخته را در کنارش دارد. پسری که حالا مادرش را از دست داده همانطور که کریتوس در دوران نوجوانی اش برادرش دیموس را از دست داده بود. ناگهان اتریس به خودش جرات داده و از سوختن چاقوی مادرش جلوگیری می کند. چاقو نجات پیدا می کند اما دستان اتریس می سوزد. کریتوس می گوید : «این چاقو متعلق به مادرت بود ، حالا متعلق به توست. مادرت به تو شکار کردن یاد داده بود ؟

Atreus and Kratos

اتریس تایید می کند و کریتوس از او میخواهد تا برای اولین بار در حضور پدرش دست به شکار بزند.  اتریس هم کمانش را برمیدارد تا خواسته پدرش را محقق کند. اتریس می پرسد قرار است چه چیزی شکار کنیم و پدرش می گوید تو اهو شکار می کنی. اتریس به سمت رد پای اهو حرکت می کند و کریتوس هم به دنبال او. اتریس از اینکه دقیقا بعد از مراسم ختم مادرش باید این کار را انجام دهد تعجب می کند اما کریتوس می گوید :« من باید مطمئن شوم که تو می توانی در سفری پیش رو داریم زنده بمانی.»

اتریس خواسته پدرش را اجابت کرده و به دنبال پیدا کردن ردپایی از اهو پیشروی می کند. کریتوس به او هشدار می دهد که به دنبال شکار اهو باشد و نه تعقیب ان. اتریس پس از مشاهده دوباره اهو و بدون در نظر گرفتن هشدار پدرش به حیوان بخت برگشته تیر پرتاب می کند اما حیوان فرار می کند. کریتوس عصبی می شود و ناگهان تیرکمان را از او گرفته می گوید :«چه کار میکنی. تنها زمانی شلیک می کنی که من تو بگویم شلیک کنی» اتریس معذرت خواهی میکند اما کریتوس در جواب می گوید : «شرمنده نباش ، بهتر باش. حالا اهو را پیدا کن». ایزد جنگ حتی برای تنیه تیرکمان پسرش را از او میگیرد. با این حال کمی جلوتر اولین نبرد بازی رخ می دهد. هیولایی زشت با نام Draugr که در حقیقت آنددهای سرزمین نورث هستند جلوی اتریس و کریتوس ظاهر می شوند. کریتوس در حالی که میخواهد از پسرش محافظت کند و صدایش می لرزد به او هشدار می دهد که عقب بیستید. در ادامه ایزد جنگ با کمک تبرش Draugrها را یک به یک سلاخی می کند. پس از قلع و قمع این موجودات توسط کریتوس ، اتریس با تعجب می گوید که دراگرها هیچ وقت تا این اندازه به جنگل محل زندگی ان ها نزدیک نشده بودند ولی کریتوس همچنان تلخ رویی تنها از فرزندش می خواهد که راه را ادامه دهند. پدر و پسر همچنان به دنبال اهو حرکت می کنندو در ادامه راهی معبد قدیمی می شود. معبدی که مادرش هیچ گاه اجازه ورود به آن را به اتریس نداده بود. پدر و پسر در معبد اهو را می ببیند. اتریس از کریتوس تیرکمانش را طلب می کند و پدرش از او می پرسد :«می توانی از این فاصله شلیک کنی» اتریس هم نا امیدانه می گوید باید به اهو نزدیک تر شویم. در همین حال اتریس شروع به درد  و دل با پدرش می کند و می گوید :«من چند باری همراه مادر به شکار رفتم ولی تو هیچ وقت مرا شکار نبردی. چرا حالا این کار را می کنی ؟»

کریتوس: «به خاطر اینکه ارزوی مادرت بود و زمانش هم رسیده بود»

از این مکالمه کریتوس بار دیگر با دراگرها رو در رو می شود و همان کاری را می کند که در آن تبحر دارد : شکست دشمنان. پس از شکست دراگرها کریتوس اولین معمای بازی را با استفاده از تبرش حل میکند. در ادامه بالاخره اتریس در موقعیتی مناسب اهو را پیدا می کند. کریتوس به پسرش می گوید منتظر نشانه او باشد و سپس تیرکمان را به او می دهد. «او را به چشم یک حیوان نبین. این موجود هدف توست. ذهنت را خالی کن ، ثابت باش و حالا شلیک کن»

اتریس شلیک می کند و اهو بیچاره سرنگون می شود. اتریس خوشحال است و پدرش هم همینطور به خاطر یاد دادن اولین درسش به فرزند خود.

پدر و پسر بالای سر اهو می رسند. اتریس مشخصا کمی ترسیده. چاقو را به پدرش تعارف می کند ولی کریتوس می گوید کاری که آغاز کردی را به اتمام برسان. اتریس می لرزد سعی می کند چاقو در بدن حیوان فرو کند ولی نمی تواند. به پدرش می گوید نمی توانم اما کریتوس دستان پسرش را می گیرد و به او کمک می کند تا چاقو را در بدن اهو فرو کند. اهو جان می دهد. اتریس می خواهد چیزی بگوید اما نمی تواند و حرفش را می خورد. کریتوس سعی می کند به پسرش دل داری دهد و چاقو را به پسرش بازمیگرداند. در همین لحظه ترولی عظیم الجثه ظاهر شده. ترول اتریس را به گوشه ای انداخته اما در جواب کریتوس ضربه محکمی به او وارد می کند. اتریس خودش را به پدرش رسانده می گوید :«باید با این هیولا مبارزه کنیم» کریتوس می گوید : «چاره دیگری نداریم و اینگونه مبارزه بین پدر و پسر و ترول اغاز می شود. کریتوس با ضربات سریع به استقبال هیولا می رود. اتریس هم با پرتاب تیر و هشدارهای مدوام به کریتوس ، به پدرش کمک می کند. پدر و پسر در نهایت ترول را از پای درمی اورند و کریتوس با تجربه لحظه ای همانند دوران جوانی اش بالای سر ترول رفته و به شکلی دردناک او را به سزای اعمالش می رساند. اتریس که هیچ گاه با چنین هیولایی روبرو نشده بود پس از مرگ ترول با ضربات چاقو به استقبال ان می رود. ضرباتی که تنها از سر نا امیدی و عصبانیت هستند.

او فریاد می زند : «فکر می کنی از تو می ترسم»

اتریس گویی که حمله ای عصبی داشته مدام به هیولای مرده ضربه می زند. کریتوس متوجه می شود و او را از ادامه کارش منصرف می کند. سپس می گوید :«پسر تو هنوز اماده نیستی»

اتریس که تعجب کرده می گوید :« جدی میگی ؟ من اهو را پیدا کردم. من خودم را به اثبات رساندم. چه طور من اماده نیستم»

کریتوس اهمیتی به حرفای فرزندش نمی دهد. کمان را به اتریس برگردانده و می گوید :«ما به خانه برمیگردیم»

چند لحظه بعد اتریس به پدرش میگوید : «من مدت هاست که مریض نشدم. من می توانم این کار را انجام بدهم.»

این بار کریتوس مصمم تر می گوید :«تووووو اااااماده نیستییییییی»

کریتوس و پسرش حالا بار دیگر راهی خانه می شوند.

در راه بازگشت کریتوس دارگر دیگری را مشاهده کرده و حالا با زدن اولین فینیشر این موجود نصف می کند و دیگر دراگرها را به خشن ترین شکل ممکن از بین می برد. در اینجا کریتوس با دشمن جدیدی به نام Hell walker روبرو می شود. هیولاهایی که به واسطه شلوغ شدن بیش از حد هل سر از سرزمین مرکزی دراورده اند. این هیولاها را نمی توان با تبر کشت برای همین کریتوس با دستانش او را حسابی کتک زده و در نهایت با پاهایش سر او را خرد می کند.

چند لحظه بعد کریتوس و اتریس به نزدیک خانه شان می رسند. اتریس که هنوز باور دارد چیزی در جنگل تغییر کرده می گوید : پس چرا ترول اتشین باغچه مادر را سوزاند. چرا دراگرها تا این حد به خانه ما نزدیک شده اند. اصلا ان موجود یخی چه چیزی بود که به ما حمله کرد

کریتوس که فهمیده کاسه ای زیر نیم کاسه است می گوید : نمی دانم ؛ حالا ساکت باش ، ما نزدیک خانه هستیم.

ایزد جنگ درخانه را باز کرده و به پسرش می گوید که تو برود. غم در چهره کریتوس موج می زند. باورش نمی دهد این بار هم همسرش را از دست داده است. پس از جمع خاکستر فی در کیسه ای ، آن را نزدیک خود نگه می دارد. خدای جنگ وارد خانه می شود و اتریس را می بیند که مانند پدرش غمگین است و می گوید این منصفانه نیست.

کریتوس که می داند پسرش ناراحت است پیش او می رود و می گوید : تو کنترلت را از دست دادی.

اتریس: آن هیولا میخواست ما را بکشد. چرا طوری رفتار می کنی انگار تو در مبارزه عصبی نمی شوی.

کریتوس: «عصبانیت می تواند یک اسلحه باشد اگر بتوانی کنترلش کنی و از ان استفاده کنی. مشخصا تو نمی توانی این کار را انجام دهی»

آتریس : مدت هاست که مریض نبوده ام. حالم الان خیلی بهتر است.

پدرش در جواب می گوید باشه و سپس دستانش را مشت کرده تا با پسرش تمرین کند اما کریتوس انقدر خشن است که باز هم نمی تواند رفتاری پدرانه از خود بروز دهد. آتریس به زمین می افتد. کریتوس سریع بلندش می کند و می گوید : «خشمت ، تو ممکن است در آن گم شوی و راهی که در پیش روست بسیار دشوار است و تو اتریس ؛ تو مشخصا اماده نیستی.

ناگهان صدایی سهمگین توجه پدر و پسر را به خود جلب می کند. کریتوس از اتریس میخواهد تا ساکت باشد. صدایی از بیرون شنیده می شو

«بیا بیرون. دیگر مخفی شدن فایده ای ندارد. من می دانم تو چه کسی هستی و از آن مهم تر می دانم تو چی هستی»

کریتوس سریعا به پسرش می گوید که مخفی شود. آتریس می گوید او کیست ؟ تو را می شناسی

و کریتوس می گوید نه

در حالی که کریتوس مشغول مخفی کردن اتریس است ، صدای ناشناس می گوید : «فقط چیزی که میخواهم بدانم را به من بگو. نیازی نیست این موضوع به یک درگیری خون بار تبدیل شود»

کریتوس پشت در رفته، لحظه ای مکث می کند و خشمش را فرو می دهد.

در پشت در مردی کوتاه تر از کریتوس و پر از تتوهای مختلف با ریشی بافته انتظارش را می کشد.

مرد ناشناس: فکر می کردم بزرگتر باشی اما مشخصا تو همانی. از خانه ات خیلی دور شدی ؛ درست است ؟

کریتوس: چه میخواهی ؟

مرد ناشناس : اوه ؛ تو قطعا جوابش را می دانی

کریتوس: هر چیزی که به دنبالش هستی پیش من نیست. حالا بهتر است راهت را بکشی و بروی

مرد ناشناس: آن گاه من گمان می کردم گونه تو باید خیلی روشنفکرتر از ما باشد ، بهتر و باهوش تر از ما. با این حال تو اینجا در جنگل پنهان شده ای ؛ مثل یک بزدل

کریتوس: باور کن تو این مبارزه را نمی خواهی.

مرد ناشناس : چرا قطعا می خواهم

کریتوس : «خانه ی …. مرا … ترک کن»

 مرد ناشناس :  برای این کار باید من را بکشی.

مرد ناشناس چند مشت دیگر به کریتوس می زند اما قبل از مشت چهارم کریتوس جلوی ضربه اش را گرفته و می گوید من به تو اخطار دادم و سپس با مشتی محکم مرد را نقش بر زمین می کند.

پس از نقش بر زمین شدن کریتوس می گوید تو حرف گوش نمی کنی.

کریتوس بالای سر مرد ناشناس رفته و مرد به او می گوید باشه حالا نوبت من است. سپس با مشتی قدرتمند کریتوس را به اسمان پرتاب می کند. کریتوس به شدت سقوط می کند. مرد می خواهد روی او فرود بیاید که کریتوس جا خالی می دهد.

مرد ناشناس: چه قدر نا امید کننده

سپس نبرد بین کریتوس و مرد ناشناس اغاز می شود.

در طول نبرد مرد مشتی محکم زده و بخشی از سقف خانه کریتوس فرو می ریزد. شبح اسپارتا ناگهان به یاد پسرش که در ان پایین مخفی شده می افتد.

مرد می گوید چرا دو تخت خواب در خانه است و دقیقا پس از گفتن این جمله کریتوس ضربه ای به او می زند و سپس با ضربات مشتش جواب گستاخی مرد ناشناس را می دهد. ضربات کریتوس محکم تر شده و پیش از اینکه با دو دستش مرد را بکوبد فریاد می زد : از خانه من برو بیرون

نبرد ادامه پیدا می کند.

پس از اینکه مرد ناشناس ضرباتی سهمگین به کریتوس می زند به او می گوید :

پیر و اهسته. تو نباید هیچ وقت پایت به میدگارد می گذاشتی. ناگهان همه جان مرد سرجایش برمیگردد.مرد دوباره شروع به رجز خوانی می کند که کریتوس می گوید : تو زیاد صحبت می کنی و سپس با ضربات مشت به استقبال او می رود. با این حال مرد باز هم مقاومت کرده و کریتوس را به درون ضخره ها پرت می کند.

مرد ناشناس : اشکالی ندارد. تو صحبت نمی کنی اما شاید ان کسی که در خانه  مخفی اش کردی زبانش باز شود.

کریتوس حالا به اوج عصبانیت رسیده ؛ قدرت هایش را جمع و Spartan Rage را فعال کرده و به جان مرد ناشناس می افتد. حالا دور دوم مبارزه بین کریتوس و مرد ناشناس اغاز می شود.

پس از سقوط سنگ عظیم کریتوس گمان می کند مرد ناشناس مرده  اما ناگهان او قریاد می زند : خیلی زود میدان را ترک نکردی ؟ سپس تکه سنگ عظیم را به سمت کریتوس پرت کرده اما خدا جنگ با در اوردن سپرش باعث تکه تکه شدن ان می شود.

دو مرد حالا قصد دارند مچ یکدیگر را بخواباندند. در همین حال مرد ناشناس می گوید : «وقتی اودین مرا به اینجا فرستاد تنها دنبال جواب بودم اما تو خیلی مغرورانه عمل کردی. من میخواهم تو یک چیز را بدانی ؛ اینکه من هیچ چیزی احساس نمی کنم.» دو مرد با دیگر و این بار در هوا سرشاخ می شوند. مرد باعث سقوط کریتوس می شود اما کریتوس به لطف تبرش جان سالم به در می برد و در ادامه از صخره  بالا می رود.

در همین حال صدای مرد شنیده می شود که می گوید : تو با چشمان خودت دیدی که نمی توانی به من اسیب بزنی. هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند. این مبارزه  و تقلای تو بی جهت است ،

در ادامه نبرد مرد همچنان در حال زجر خواندن است : تو نمی توانی بر من پیروز شوی. من هیچ چیز احساس نمی کنم ولی تو همه چیز را احساس می کنی و با این حال باز هم تلاش می کنی.

در حالی که مرد مشغول رجز خواندن است کریتوس هم جان خود را بازمی یابد. مرد ادامه می دهد من برادرم نیستم .اگر چیزی که میخواستم را به من میدادی نیازی نبود ماجرایمان به اینجا ختم شود.

حالا دور سوم و پایانی نبرد بین کریتوس و مرد شناس اغاز می شود. کریتوس این بار با دقت بیشتری به نبرد می رود و حریفش را مغلوب می کند.

کریتوس میخواهد گردن مرد را بشکند اما در این حالت هم مرد ناشناس دست از صحبت برنمی دارد :

دوست داشتم از بین تمامی افرادی که دیدم تو کاری می کردی تا من احساس کنم اما تو در این کار ناتوانی

بالاخره کریتوس گردن مرد را شکسته و او را به پایین صخره پرت می کند.

کریتوس این نبرد را هم می برد اما شبح اسپارتا که تمام خدایان یونان را سلاخی کرده بود حالا در اوج خستگی قرار دارد.

در همین حال کریتوس به خودش می گوید : «او چه کسی بود ؟ او مرا می شناخت ایا از گذشته من هم باخبر بود ؟ چگونه مرا پیدا کرد ؟ چگونه بعد از گذشت این  همه مدت مرا پیدا کرد ؟

کریتوس: فی ، حالا من چه چاره ای بیندیشم. پسرمان هنوز اماده نیست تا خاکستر تو را حمل کرده و به بالای کوه ببرد.

کریتوس در نزدیکی خانه روی زمین می افتد ولی دوباره با کمک تبرش بلند می‌شود.

کریتوس حالا کمی به خود امده و در پایان مکالمه اش با همسر متوفی اش می گوید : من هم اماده نیستم و نمی دانم این کار را چگونه بدون تو انجام دهم.

خدای جنگ در استانه باز کردن در می گوید ولی ما نمی توانیم در اینجا بمانیم. او بالای سر محفظه مخفی خانه رفته و اتریس را صدا می زند.

اتریس که شگفت زده شده می گوید : من فکر کردم تو حالت خوب است.

کریتوس می گوید : من خوبم ، بیا بالا. وسایلت را جمع کن. ما اینجا را ترک می کنیم.

اتریس که به سمت کمانش رفته می گوید : ولی من فکر می کردم که اماده نیستم.

کریتوس در جواب می گوید : تو اماده نیستی ولی چاره ای نداریم. به من ثابت کن که اشتباه کردم.

اتریس در جواب می گوید چشم قربان

و اینگونه سفر پرخطر پدر و پسر اغاز می شود.

کریتوس و پسرش به راه ادامه می دهند در طول راه اتریس مدام از پدرش سوال می پرسد.

او چه کسی بود

و کریتوس می گوید : نمی دانم

اتریس پاسخ می دهد : چه چیزی از ما می خواست. ما که افراد خاصی نیستیم. تو او را کشتی؟

کریتوس می گوید : من کاری را انجام دادم که باید انجام می دادم.

اتریس که مشخصا از حادثه ای که بر سر پدرش اماده ترسیده می گوید : ولی ممکن بود کشته شوی. دیگر مرا تنها نگذار؛ باشه ؟

و کریتوس برای دلداری فرزندش حرف او را تایید می کند.

خدای جنگ به همراه پسرش از صخره ها بالا می روند. باز هم اتریس شروع به سوال کردن می کند : «]تو قبلا هم مجبور بودی افرادی را بکشی درسته ؟ مشخصا به این کار عادت داشتی.»

کریتوس به پسرش می گوید : ما برای بقا باید هر کاری بکنیم.

اتریس با خوش قلبی می گوید : حیوانات درک می کنم ان ها غذا هستند. دراگرها ؛ ان ها باید مرده باشند. اما مردم ؛ ان ها هم سعی در بقا دارند.

کریتوس به پسرش هشدار می دهد : در قلبت را روی این چیزها ببند. در طول سفرمان بارها مورد حمله هیولاهای مختلفی قرار خواهیم گرفت. قلبت را روی بدبختی .و عذاب ان ها ببند. به خودت اجازه نده تا احساسی در موردشان داشته باشی چون ان ها هیچ احساسی به تو ندارند.

در ادامه معمایی جدید پیش روی پدر و پسر قرار می گیرد.

کریتوس به همراه اتریس با موفقیت معما حل کرده و با هم از صخره بالا می روند.

ان ها باز هم به سمت بالا حرکت می کنند. ولی به بالای صخره می رسند اتریس دویده و رو به پدرش می گوید : نگاه کن ؛ تمام این مدت دور جنگل ما محافظت شده بود اما بخشی از این شیارهای محافظتی  چوبی در ان بخش حالا جدا شده. ایا تو ان ها را قطع کردی ؟

کریتوس به پسرش می گوید : فی درختانی که دوست داشت برای مراسم سوزاندنش استفاده شود را علامت گذاری کرده بود.

اتریس از دلیل این کار مادرش می پرسد اما کریتوس در جواب فقط چند لحظه سکوت می کند و سپس فرمان به ادامه مسیر می دهد.

پدر و پسر پیشروی می کنند به جایی که باید بین دو صخره حرکت کنند.

جلوتر باز هم به گروهی از دراگرها می رسند و این بار پدر و پسر با هماهنگی یکدیگر به نبرد این هیولاها می روند. پس از نابود کردن دراگرها کریتوس و اتریس راه خود را ادامه می دهند و کریتوس متوجه می شود فی به اتریس خواندن زبان نورث را یاد داده ؛ زبانی که کریتوس به هیچ وجه با آن آشنا نیست. کمی جلوتر اتریس نمایی از کوهستان را می بیند و با ذوق به سمت پل چوبی می رود. کریتوس به او می گوید که کمی صبر کند اما اتریس گوش فرا نداده و ناگهان پسردر استانه سقوط از پل چوبی قرار می یگرد. کریتوس پسرش را نجات می دهد پل خراب شده و او با ستون کردن بدنش جلوی اسیب دیدن اتریس رامی گیرد. اتریس که از این تحربه خوشش امده به پدرش می گوید خیلی هم بد نبود اما خدای جنگ به پسرش می گوید عجله تو  اخر کار دستتمان می دهد. حالا این پدر و پسر در میان لشگری از دراگرها هستند ؛ دارگرهایی که حرکت نمی کنند. اما این تنها یک حیله برای به دام انداختن ان ها بود و در اینجا باز هم کریتوس و اتریس وارد نبرد می شوند. پس از پایان نبرد ، اتریس روی صخره نوشته ای پیدا می کند و توضیح میدهد که مدت ها پیش در این مکان غول‌ها یا همان جاینت ها که از نژادهای دنیای نورث هستند با خدایان به تبادل می پرداختند. پس از ترجمه اتریس دراگری قدرتمند به نبرد پدر و پسر می رود. در ادامه هیولاهای بیشتری به استقبال انها می روند اما نتیجه مثل همیشه پیروزی برای شبح اسپارتا است. پس از پیروزی پدر و پسر از صحخره دیگری بالا رفته و ناگهان صدایی شیطانی می شنوند. کریتوس جلو می رود و به پسرش می گوید نزدیکش حرکت کند. ناگهان جادوگر کریه المنظری روبه روی ان ها ظاهر می شودو اتریس داد می زند : Revenants. ان ها جادوگرانی بودند که برای به دست اوردن جادوی بیشتر ذره ذره روح خود را فروختند تا در نهایت هیچ انسانیتی در ان ها باقی نماند و به موجوداتی پلید تبدیل شود. پس از غلبه کردن کریتوس به او ، اتریس می گوید این یک روننت واقعی بود. هیچ گاه فکر نمی کردم یکی از ان ها را از نزدیک ببینم. کریتوس جوابی نمی دهد و این دو راهشان را به سمت کوه ادامه می دهند.

یکم جلوتر کریتوس با پرتاب لواتین اکس ، باعث باز شدن راه می شود. در ادامه راه پدر و پسر با چندین Hell Walker و  Revenants و دراگر دیگر روبرو شده وان ها را شکست می دهند. سپس کریتوس و اتریس به مکانی می رسند که اجساد ان را احاطه کرده اند.

وقتی کریتوس در دروازه را باز می کند ، با تعدادی بیشتری اجساد روبرو می شود. اجساد که بوی وحشتناک ان ها باعث ازار اتریس می شود. ناگهان لشکری از انسان های گشته ادم خوار انها را احاطه می کنند. کریتوس می گوید این نبرد تنها برای من است سپس دشمنان را خیلی سریع از بین می برد. در همین حال یکی از گوشت خواران ناگهان به کریتوس حمله کرده و همزمان یکی دیگر از ان ها قصد اسیر کردن اتریس را دارد که پسر او را می کشد. کریتوس سریعا بالا سر پسرش رفته و جسد را از او بلند می کند. اتریس که تا به حال انسانی شکار نکرده بود اشک میریزد. پدرش دستان خود را روی صورت پسر گذاشته و بار دیگر می گوید : قلبت را به روی ان ها ببند. ناگهان هل واکری به کریتوس حمله می کند اما خدای جنگ خیلی سریع کلک او را می کند. سپس اجساد به هل واکر تبدیل شده و پدر به پسرش می گوید همینجا منتظر بماند تا او دشمنان را قلع و قمع کند. بعد از مبارزه کریتوس برای پسرش قلاب گرفته تا او زنجیر را به پایین بیندازد. ولی اتریس حال و روز خوشی ندارد. اولین خونی که ریخته باعث شده تا ذهن نوجوانش درست کار نکند. کریتوس به او می گوید تفکرات را از ذهنش بیرون بیریزد و بداند که ان ها قصد کشتنش را داشتند. اتریس همچنان مردد است که کریتوس می گوید با این اوصاف باید برمی گردیم خانه ان هم وقتی انقدر سریع تسلیم می شوی. اتریس جا خورده و سریعا خودش را جمع جور می کند. سپس زنجیر را برای پدرش پرتاب می کند.

کریتوس که می داند فرزندش هنوز با این مسئله درگیر است به او می گوید : به من گوش  بده ، یک جنگجو برای تاثیرگذاری در مبارزات نباید هیچ احساسی در مورد دشمنانش داشته باشد. مسیری که پیش رو داریم بسیار طولانی و بی رحم است. مسیری که جای یک پسر نیست پس تو باید یک جنگجو باشی.

آتریس با صدایی ارام حرف های پدرش را تایید می کند.

در همین حال صدایی توجه ان ها را به خود جلب می کند.

دورف : بلند شو و خودت را تکان بده. بدووو. منتظر چه چیزی هستی ؛ سریع باش.

کریتوس و پسرش با مرد کوتاه قامتی یا اصطلاحا «دورفی» روی پل روبرو می شوند که حیوانش به دلیل نامشخصی حرکت نمی کند.   مرد شروع به غر زدن می کند که اتریس در جواب می گوید : این حیوان از چیزی ترسیده ، از چیزی که ان طرف درخت هاست.

اتریس برای اثبات حرفش به کریتوس می گوید : پدر، تبرت را به سمت درخت های انطرف پل پرتاب کن. همان درختی که تنه اش سفید است.

کریتوس در ابتدا توجهی نمی کند اما اتریس می گوید لطفا این یک بار را به من اعتماد کن

حرف اتریس درست از اب درامد و صدایی از ان طرف جنگل امد. کریتوس به ارمی می گوید حرفت درست بود.

دورف ابی رنگ با طعنه به اتریس می گوید : تو باید فرد باهوشی باشی پسر ؛ تو یک پسر هستی دیگر درست است ؟

اتریس می گوید : این حیوان نامی دارد و دورف جواب می دهد نمی دانم. این عوضی هیچ گاه از من اسمم را نپرسید در نتیجه من هم هیچ وقتش اسمش را نپرسیدم.

اتریس می پرسد : اسم تو چیست و دورف می گوید : براک.

در همین حال براک حرف عجیبی به کریتوس می زند : خب ، میخواهم چیزی بگویم که احتمالا باور نمی کنی اما تبری که حمل می کنی را من درست کردم ؛ من به همراه برادرم. این تبر یکی از بهترین محصولات ماست. در نتیجه هیچ وقت نگذار کسی روی تبرت کار کند ؛ البته به جز من و برادرم.

اگر بخواهی می توانم آن را بهبود ببخشم

کریتوس نگاهی به براک می اندازد اما قبل از گفتن حرفی براک می گوید خب نظرت چیه ؟

کریتوس می گوید : تو راست می گویی ؛ من حرف تو را باور ندارم.

براک برای اینکه کریتوس حرفش را باور کند به یک نشانه مخصوص در بخش پایین تبر اشاره می کند. کریتوس حرفش را چک می کند ؛ او درست می گوید.

براک می گوید : این برند ما بود. برند من و برادارم پیش از اینکه از هم جذا شویم. میبینی نصفش را من اینجا دارم. ؛ خب میخواهی تبرت را ارتقا دهی یا نه ؟

کریتوس بالاخره راضی می شود

براک ، کریتوس و اتریس به سمت کارگاه دورف ابی رنگ می روند و در همین حال اتریس می پرسد : نصف دیگر برند کجاست ؟

براک در جواب می گوید : برادر احمقم ان را برداشت اما خب من همه استعداد را برداشتم. سپس براک تبر کریتوس را برای اولین بار ارتقا می دهد.

پس از ارتقا براک می گوید ان هایی که در جنگل پنهان شده بودند بازگشتند ؛ برو و تبرت را امتحان کند.

کریتوس با سلاح ارتقا یافته اش درس دردناکی به دشمنانش می دهد. پس از نبرد براک به اتریس می گوید : به نظر پدرت بلد است چگونه بکشد ؛ تو هم میخواهی از او یاد بگیری

اتریس می گوید : مطمئن نیستم.

کریتوس حرفشان را قطع می کند : این راه به سمت کوهستان می رود ؟

براک حرف کریتوس را تایید می کند تا پدر و پسر راهشان را به سمت کوه ادامه دهند.

کریتوس می گوید : حساب مردم جداست اما تو باید با هر موجود دیگری که دیدیم مبارزه کنی. مبارزه کنی آن هم تا زمانی که من بهت گفتم بس کنی یا وقتی که مردیم.  فهمیدی ؟ خودت را جمع وجور کن یا برمیگیردیم خانه.

اتریس می گوید فهمیدم.

پدر و پسر راه خود را ادامه می دهند تا این که به یک معما می رسند. معمایی که حول محور یک پلتفرم است. کریتوس در راه حل این معما دست با دراگرها هم می جنگد. در نهایت کریتوس موفق می شود از پلتفرم عبور کند و ان ها به نزدیکی کوهستان می رسند.

اتریس که هیجان زده شده می گوید : من هیچ گاه تا این اندازه به کوهستان نزدیک نشده بودم. چه کوه عظیمی ؛ ای کاش مادر هم اینجا بود تا این صحنه را می دید.

کریتوس احساسش را می خورد و می گوید : بیا پسر.

پدر و پسر به سمت دریچه ای می روند که دو مجسمه در دو طرف آن حضور دارند. اتریس متنی را ترجمه کرده و پدر و پسر متوحه می شوند که با یک معما سر و کار دارند. پس از حل معما اتریس به پدرش می گوید : خوشحالم که براک را دیدیم اما خوشحال ترم که این مکان را ترک کردیم.

کمی جلوتر کریتوس رد پایی را پیدا کرده و پسرش را صدا می کند. اتریس می گوید : شاید ردپای گراز باشد اما کامل مطمئن نیستم.

اتریس به دنبال رد پا می رود اما جلوتر یک ترول عظیم  اتشین انتظارشان را می کشد. ترولی با نام Brenna Daudi

پس از نبردی نفش گیر ، کریتوس با یک فینیشر خشن ترول را از پای در می اورد.

کریتوس پیش رفته و حالا صدای حیوان را می شوند. اتریس در جواب پدرش می گوید : می دانستم با یک گزار سر و کار داریم.

پس از دیدن گزار ، اتریس به حرف پدرش گوش داده و جایی که کریتوس گفته را نشانه می گیرد. با این حال گراز پس از خوردن تیر فرار می کند که باعث تعجب اتریس می شود. اتریس می گوید من حرف تو را گوش دادم اما گراز فرار کرد. ایا گراز جادویی بود ؟

کریتوس می گوید : تو چه فکر می کنی و اتریس در جواب می گوید از همه گرازهایی که دیده بودم عجیب تر بود.

کریتوس پسرش را تشویق به دنبال کردن گزار می کند. جلوتر کریتوس و اتریس وارد نبرد با یک Hell Walker می شوند. پس از نبرد ، پدر و پسر بازهم گراز را پیدا می کنند. اتریس بر اساس گفته های پدرش به گراز شلیک کرده و او را زحمی می کند. کریتوس تشویقش می کند که باز هم به دنبال گراز برود . اتریس انقدر ذوق زده می شود که چاقویش را روی زمین می اندازد. جلوتر مه همه جا را فرا گرفته و همین موضوع باعث استرس کریتوس می شود. او چند بار پسرش را صدا می زند.

کریتوس صدای اتریس را می‌شنود که با کسی در حال گفتگو است که از او عذرخواهی میکند سپس با استرس فراوان مسیر را ادامه می‌دهد و سرانجام اتریس را همراه با جادوگری میبیند که در کنار گراز شکار شده نشسته‌اند. او به جادوگر می‌گوید که اتریس دستور او را اجرا میکرده و تقصیری ندارد. زن از کریتوس می‌خواهد تا دست خود را داخل زخم کرده و تیر را خارج کند سپس از کریتوس می‌خواهد تا برای جلوگیری از مرگ گراز، حیوان را برای درمان تا خانه او که در زیر درختی قرار دارد حمل کند.

جادوگر برای درمان گراز به ریشه نوعی گیاهی نیاز دارد که در حیات خانه او یافت می‌شود و اتریس با رضایت کریتوس برای پیدا کردن آن گیاه‌ میرود. در این بین جادوگر به کریتوس می‌گوید که می‌داند که او خدایی در دنیایی دیگر است. کریتوس از حرف‌های جادوگر خشنود نمی‌شود اما زن ادامه می‌دهد که خدایان این دنیا با غریبه ها به خوبی رفتار نمی‌کنند و اگر او را پیدا کنند شرایط سخت خواهد شد.

او به کریتوس یاداور می‌شود که باید اتریس را در جریان بگذارد و او را از طبعیت خود آگاه کند که با مخالفت کریتوس مواجه می‌شود.

جادوگر: گل ریشه قرمز را هم پیدا کردی ؟

کریتوس: پسر مشغول جستجوست!

جادوگر: شاید بتوانی کمکش کنی. لطفا کمکش کن، بدون هر 2 تا ریشه نمی شود این دارو را درست کرد.

بعد از این مکالمات کریتوس به حیاط خانه جادوگر بازمی‌گردد و اتریس رو که برای خارج کردن ریشه از زمین به کمک احتیاج دارد می‌بیند. کریتوس چاقوی اتریس رو که هنگام تعقیب گراز از جیبش افتاده بود را به او می‌دهد.

اتریس: انداخته بودمش؟

کریتوس: وقتی که مشغول تعقیب حیوان بودی

اتریس: چه بلایی بر سر من آمده؟

اتریس: اگر گمش کنم..

کریتوس: تو چاقو را گم کردی!

اتریس شروع به بریدن ریشه گیاه میکند و قول میدهد تا بعد از این از چاقو بهتر نگهداری کند. می‌دهد.

کریتوس و اتریس نزد جادوگر باز میگردند، کریتوس ریشه گل‌‌هایی که پیدا کرده بودند را به اتریس میدهد و او آن‌ها را به جادوگر

جادوگر: دقیقا همان چیزی که می‌خواستم

اتریس: زنده می‌ماند؟

جادوگر: بله

کریتوس: پس ما می‌رویم

جادوگر: صبر کن، بدون تشکر نمیشه

جادوگر دستش را داخل ظرفی می کند و قصد دارد ماده ای را به گردن کریتوس بکشد.

جادوگر: میخواهی تنها بمانی؟ این نشانه تو را از دید آن‌هایی که می‌خواهند سفرت را سخت و دشوار کنند دور نگه می‌دارد.

کریتوس با بی تفاوتی رضایت میدهد و جادوگر ماده‌ای که به انگشتانش آغشته شده بود رو به گردن کریتوس میکشد.  و پس از آن سراغ اتریس رفته و پشت گردن او را آغشته به همان ماده میکند. سپس با خواندن وردی یک راه مخفی باز می‌شود.

جادوگر: یک راه مخفی زیر خانه هست که به بیرون جنگل منتهی میشه. از این راه به پایین برید و بعد به سمت نور حرکت کنید.

اتریس: دوباره میبینیمت؟

جادوگر: اگر دوست داشته باشی زیاد یا خیلی کم به تو بستگی داره. حالا برید از اینجا.

کریتوس به نشانه احترام سری تکان میدهد و همراه با اتریس خانه جادوگر رو ترک میکنند.

جادوگر: این راه زیرزمینی شما رو به مسیرتون به طرف کوهستان بر میگردونه. از قایق استفاده کنید. صبر کنید، این قطب‌نما رو هم بگیرید، میتونید برای جهت یابی ازش استفاده کنید. همیشه میتونید برای رسیدن به اهداف خودتون ازش استفاده کنید.

کریتوس به همراه اتریس شروع به حرکت در مسیر میکنند که اتریس قایقی را می‌بیند. در مسیر رسیدن به قایق Nightmare ها ظاهر میشوند که بعد از مبارزه و از بین بردن آن‌ها مجددا به طرف قایق حرکت میکنند.

اتریس: مادرم همیشه در مورد نایمترها برای من صحبت می‌کرد. اما من فکر نمیکردم واقعی باشند.

کریتوس با تعجب می پرسد: نایتمرها؟

اتریس: آره، اون‌ها باعث میشن آدم‌ها کابوس ببینن یا اون‌ها خود کابوس هستن؟ یادم نمیاد کدوم یکی بود. ای کاش می‌تونستم از مامان بپرسم.

در انتهای مسیر کریتوس به همراه پسرش به اسکله کوچکی می‌رسند و سوار قایق شده و به سمت مقصد خود حرکت می‌کنند. پدر و پسر پارو زنان از غار خارج می‌شوند و کوهستان از دور نمایان می‌شود. در همین حال مکالمه دیگری بین پدر و پسر شکل می‌گیرید

اتریس: باورم نمی‌شود این‌جا هستم و این کارها را انجام میدهم. یک زمانی فکر می‌کردم هرگز جنگل و یا حتی تخت خوابم را هم ترک نخواهم کرد.

کریتوس: بیماریت تقصیر تو نبود

اتریس: میدانم، فقط دارم حرفش را می‌زنم. اما شرایط الان عالی است

اتریس: کوهستان آنجاست، ببین چقدر نزدیک شده‌ایم.

کریتوس: باید در  دریا حرکت کنیم.

 اتریس: از کجا می‌دانی؟

کریتوس: بوی اون رو احساس نمیکنی؟

اتریس: این بوی دریاست؟

اتریس: چه بوی گندی می‌دهد

کریتوس همراه با اتریس پس از گذر از لا به لای سخره ها به دریاچه Nine میرسند. (lake of nine)

اتریس می‌گوید: اونجا رو ببین! تور (Thor)

کریتوس : تور، خدای رعد و برق (thunder)

اتریس که متعجب شده می گوید: درست است، هیچ گاه فکر نمیکردم  حرف های مادر وقتی در مورد خدایان حرف میزد را گوش می دادی

که کریتوس در جواب می گوید: به ندرت این کار رو میکردم.

ناگهان شبح اسپارتا سوال عجیبی از پسرش می‌پرسد: مادرت در مورد آن خدایی که درد را احساس نمیکنه  هم حرف می‌زد؟

اتریس: فکر کنم منظورت بالدر(Baldur) باشه

کریتوس: بالدر…

اتریس:  یکی از خداها

اتریس:  فرزند اودین و فریگ (Frigg)

کریتوس: و اودین هم شاه است

اتریس:  درسته، برای چی اینو میپرسی؟

شبح اسپارتا در این لحظه به پسر خود پاسخی نمیدهد و به پارو زدن در دریاچه ادامه می‌دهد تا به مجسمه‌ای میرسند.

کریتوس به مجسمه نزدیکتر می‌شود تا اتریس عبارت نوشته شده بر روی آن را بخواند.

اتریس می گوید: نوشته، سلاح‌های خودت را برای آب قربانی کن و گهواره دنیا را مجددا بیدار کن.

اتریس:یعنی چی؟ سلاح های خودتون رو بندازید تو آب؟  فکر نمیکنم برای تو مشکلی باشه

اتریس: میخواهی این کار رو بکنی؟

کریتوس بدون لحظه ای مکس از جای خودش بر می‌خیزد و تبر خود را به داخل آب پرتاب می‌کند اما تبر او باز‌نمی‌گردد و به یکباره دریا شروع به جوش و خروش می‌کند و از پس امواجی سهمگین مار بزرگ ( world serpent) نمایان و از آب خارج می‌شود و تبر کریتوس را از دهان خود به بیرون پرتاب می‌کند. سپس مار بزرگ با زبانی خاص و نا مفهموم با کریتوس و اتریس شروع به حرف زدن می‌کند.

بعد از خروج World Serpent، سطح آب به پایین رفته و حالا ساحل و لنگرگاه قابل مشاهده هستند،

کریتوس: دارد حرف میزند؟

اتریس: آره؛ مادر گفته بود بی آزار است.

کریتوس: چه می‌گوید؟

اتریس: نمی‌دونم!

اتریس: فوق‌العاده بود.

اتریس: یک کشتی غرق شده آن طرف هست، میبینیش؟

اتریس: آن طرف هم مجمسه Thor است، با این تفاوت که حالا قسمت های بیشتری از آن را می‌توانیم ببینم.

کریتوس: وقتی مار بزرگ از اب خارج شد اب رفت پایین

اتریس: پس به خاطر همون ساحل قبلا دیده نمیشد، میبینیش؟

اتریس: اونجا هم کوهستانه، ببینش. اون سازه ما رو از پایین کوه به معبد طلایی میرسونه.

کریتوس: همه چیز زیر آب بود.

اتریس:جز مجسمه. چیز خوبیه، درسته؟ اونجا حتی یک اسکله(لنگرگاه) هستش، کنار پرچم.

در حین مکالمه کریتوس در مورد هویت مار عظیم الجثه از پسرش می پرسد

اتریس: او یکی از giant هاست و اینقدر بزرگه که دور دنیا پیچیده و دم خودش رو گاز گرفته.

کریتوس: بزرگنماییه!

اتریس:نمیدانم، اما به نظر من خیلی بزرگ بود.

کریتوس از پله ها به سمت بالا حرکت میکند و به روی پل میرسد، جایی که کوهستان به راحتی در دیدرس آن‌ها قرار دارد.

به یکباره سر و کله براک پیدا میشه و خطاب به پدر و پسر میگوید: بیایید یک چیزی برایتان  دارم.

اتریس: براک؟ تو چطوری تونستی..

براک: به تو ارتباطی ندارد، حالا بیایین اینجا. یک چیزی براتون دارم. خیالی هم به سرتون نزنه، اینجا را من اول دیدم

اتریس: فکر میکنی چی چیزی می‌خواهد؟

کریتوس: صبر ما را امتحان کند

براک: وقتی همه در مورد فروشگاه من با خبر بشن ، مردم سر و کلشون پیدا میشه و از سر و کول هم بالا میرن  تا فقط بتونن کالاهایی(اجناس) که دارم رو بو کنن. حالا ببینید!

کریتوس به سمت فروشگاه او حرکت میکند و براک کلید ِیگ دراسیل (Yggdrasil)  را که به واسطه آن می‌توان در دنیا به صورت fast travel جا به شد را به کریتوس می‌دهد.

براک می گوید: بگیرش، اون سنگ‌ها رو میبینی آنطرف، با کلید  ِیگ دراسیل (Yggdrasil)  میتونی درِ جادویی که مثل یک میانبر بین دنیا ها هست رو باز کنی. اگر بیرون از این دنیا جایی از این در ها دیدی، ازش استفاده کن تا سریع برگردی پیش من. اما فقط یک راه هست که مستقیم میاد اینجا.

هر کاری کردی، تحت هیج شرایطی و هرگز خودت رو پرت نکن پایین. مگر اینکه بخوای خودت را بکشی.

کریتوس و اتریس با ترک براک، مجددا با عبور از پل و کشتن دشمنان در مسیر کوهستان قرار میگیرند.

اتریس: آن چه بود؟ چه بوی بدی میداد

کرتویس:سم

اتریس: چی بودن اونا؟ بوی خیلی بدی میدادن

کریتوس: مادرت بهشون میگفت Scorn poles، سم جادویی

کریتوس: اون اولین کسی بود که بهم نشون داد که چه جوری بی اثرشون کنم.

پسر شروع بخ خندیدن می کند و کریتوس می پرسد: چرا میخندی؟

اتریس هم در جواب می گوید: این که فکر کنم مامان داشته چیزی بهت داد میداده خنده دار است.

کریتوس و اتریس بعد از عبور از لا به لای غارهای سمی به دورف دیگری می‌رسند دورفی با نام سیندری که همان برادر براک است. سیندری با کنجکاوی در مورد Leviathan Axe از او سوال میکند که چطور و از کجا این تبر را به دست آورده است.

اتریس: یک دورف (Dwarf) دیگه.

اتریس: باید…

کریتوس:نه ، هیچ فایده ای نداره.

دورف: ببخشید، این تبر را چطوری پیدا کردی؟

کریتوس: به خودم مربوط است

دورف:  بحثی در این مورد نیست، من این سلاح رو میشناسم. این یکی از سلاح های تولید شده ما بود، اما برای تو درستش نکردیم!

کریتوس: برو اونور

دورف: نمیتوانم، ، آن زنی که این سلاح را برایش ساختیم را دوست داشتم و ناراحت می شود اگر بدانم  به او صدمه زدی.

اتریس: مال مادرم بود. قبل از مرگش سلاح را به پدرم داد.

دورف: فی (Faye)  مرده؟

دورف: واقعا متاسفم که این را می‌شنوم. او جنگجو و زن خوبی بود.

دورف: من تبر را تقویتش میکنم.

اتریس: اما کسی ازت نخواست!

دورف: درست است، اما مادرت رو می شناختم، اون اصرار میکرد به خاطر اینکه برادرم تبر رو خراب کرده من تعمیرش کنم.

اتریس: میدونستم، تو برادر براکی

اتریس: نصف دیگر وسایلتان اینجاست

کریتوس: آن موجود آبی برادر توست؟

دورف: آره، اما استعداد من از او به شدت بیشتر است. ادعا نمیکنم. قسم به فریا (Freya)

سرانجام کریتوس رضایت می‌دهد سیندری نبرش را ارتقا دهد. در ادامه کریتوس و اتریس می فهمند که فی برای ساخت تبر به دنبال دو برادر رفته. ذات خوبش از یک سو و صحبت کردن به زبان مادری براک و سیندی از سوی دیگر سبب شده تا این دو برادر برای فی قدرتمندترین تبر دنیای نورث را درست کنند.

.

پس از گفتگو با دورف( سیندری) کریتوس و اتریس مسیر خود به طرف کوهستان را ادامه می‌دهند.

.

اتریس در این جا به پدرش می گوید: فکر میکنی، میشه آخر راه تو کوهستان خاکستر مادر و من حمل کنم؟

اما کریتوس به او جواب منفی می دهد و همین موضوع باعث مشاجره کوچکی بین پدر و پسر می شود. اتریس به او می گوید که فی برای او مهم تر از پدرش بوده و کریتوس طی این سال ها بیشتر از اینکه در خانه باشد مدام در پی شکار بیرون از خانه وقت می گذراند.  پس از این مشاجره و در راه کوهستان بعد از بازکردن دری بزرگ یک Ogre عظیم  الجثه به کریتوس و آتریس حمله میکنه و دست کریتوس رو در میان دندان های خودش میگیرد، اتریس با چاقویی که از مادرش به او رسیده به صورت Ogre ضربه ای وارد میکند و دست کریتوس آزاد میشود. سپس  پس از کشتن ogre و دشمنان به ابتدای مسیر کوه میرسند.

کریتوس به همراه اتریس به قصد رسیدن به بالای کوه شروع به حرکت در دامنه کوه می‌کنند اما در مسیر با دود سیاهی مواجه میشوند که راه آن‌ها را سد کرده. کریتوس که از این مسیر نا امید شده می‌خواهد راه جدید برای ادامه مسیر پیدا کند اما به یکباره جادگر ظاهر می‌شود و میگوید:

جادوگر: جادوی من در مقابل نفس سیاه (Black Breath) بی اثره و راهی برایش نیست. اودین مدت‌ها قبل از پس این کار بر اومده.

اتریس با تعجب می پرسد: تو در اینجا چی کار میکنی؟

و جادوگر می گوید: میخوام مطمئن بشم تا سفری رو که شروع کردین به پایان برسونین.

کریتوس از اینکه جادوگر زودتر به ان ها هشدار نداده عصبی می شود اما جادوگر می گوید که مشغول نجات گرازی بوده که اتریس به ان شلیک کرده.

جادوگر: نفس سیاه یک جادوی خراب هستش که حتی من هم نمی‌توانم باطلش کنم. فقط نور خالص Alfheim به اندازه کافی قدرت دارد که از میانش عبور کند. اما این راه طولانیه. این هدف چه قدر برای تو ارزش دارد؟

اتریس به جادوگر می گوید این بزرگترین هدف ان هاست. از طرفی کریتوس که به هیچ کس اعتماد ندارد دلیل کمک کردن جادوگر به او و پسرش را می پرسد که جادوگر در جوابش میگه شاید با این کار بتواند بخشی اشتباهات زندگی اش را جبران کند. جادوگر در ادامه میگه برای باطل کردن جادو باید به سرزمین دیگری بروند.

بعد از به اتمام رسیدن حرف های جادوگر، کریتوس و اتریس با او همراه میشوند تا با دستیابی به نور Alfheim از میان تاریکی عبور کنند و به هدف خود نزدیک شوند، اما برای این کار راه درازی در پیش روی آن‌هاست. ابتدا باید به معبد Tyre که در وسط دریاچه قرار گرفته بروند و سپس از آنجا به آلفهایم سفر کنند.

اتریس رو به جادوگر می گوید : حالا که میخواهیم به یک دنیای دیگر برویم تو هم با میای و جادوگر جواب می دهد : فقط برای یک مدت کوتاه.

در ادامه مسیر جادوگر اطلاعات جالبی در مورد دنیای نورث در اختیار پدر و پسر قرار می دهد. او می گوید : معبد Tyr وسط دریاچه قرار گرفته. از اونجا به Alfheim سفر میکنیم. خوشبختانه آن موجود دیگر زیر آب نیست.

کریتوس در مورد علت حضور ورلد سرپنت در وسط اب می پرسد که جادوگر جواب عجیبی به او می دهد.

جادوگر: هیچکس نمیداند. یک روزی ناگهان در آنجا ظاهر شد و بلافاصله Thor، به و حمله کرد و مبارزه اون‌ها در تمام دنیاها احساس شد.در نهایت مبارزه این دو به بن بست رسید و Thor بدون نتیجه نزد Odin بازگشت.سرپنت باقی ماند و بزرگ شد و الان کل مدیگارد رو گرفته. ورلد سرپنت و ثور از همان ابتدا از یکدیگر متنفر بودند و. اگر همدیگر رو بکشند رگنراک به وقوع می پیوندد.

اشاره جادوگر به اخرالزمان دنیای نورث است. اخرالزمانی به نام رگنراک که در آن تمامی خدایان و موجودات به جان یدیگر افتاده و هم دیگر را می کشند.

در همین حال اتریس به جادوگر می گوید که ان ها با ورلد سرپنت صحبت کردند. موضوعی که باعث تعجب جادوگر می شود.

اتریس:من زبان ها رو خوب متوجه میشم، حتی اگر قبلا نشنیده باشم. اما وقتی اون حرف میزنه، هیچی متوجه نمیشم.

جادگر: متاسفانه هیچ کس نمیتونه. او به یک زبان منقرض شده حرف میزند.

در ادامه مسیر صحبت از Vanirها می شود. یکی از نژاد خدایان دنیای نورث. اتریس می گوید که مادرش خیلی در مورد Vanirها با او صحبت نمی کرده به جز اینکه ان ها در جنگ با دیگر نژاد خدایان نورث یعنی Aseir ها هستند و با توجه به اینکه ثور و اودین Aseir هستند در نتیجه Vanirها ایزدان بهتری هستند.

اما کریتوس حرف فرزندش را قطع می کند و می گوید

کریتوس: هیچ ایزد خوبی وجود ندارد پسر. فکر میکنم  قبلا هم این موضوع را تو به گفته بودم.

در ادمه جادوگر در مورد معبد Tyr خدای جنگ دنیای نورث با پدر و پسر صحبت می کند.

جادوگر: معبد Tyr که با کمک Giant ها ساخته شده. Tyr بزرگ عادت داشت بین 9 دنیا سفر کنه و صلح رو بین اون‌ها برقرار کنه

اتریس: خیلی مسالمت آمیز به نظر نمی‌رسه. هرجایی میریم بهمون حمله میشه. مخصوصا توسط مرده‌ها

جادوگر: تعداد مرده ها هر روز بیشتر میشن. یک زمانی راه‌ها و جاده‌ها پر از آدم‌ ها بود. اما حالا یا فرار کردن و یا مخفی شدن.

کریتوس: با چرخاندن چرخ بزرگی پل را به محل اصلی آن بازمیگردارند و همراه با اتریس نزد جادوگر بازمیگردند.

اتریس: جاینت ها معبد Tyr رو ساختند یا Elve ها؟

جادوگر: همه نژادها در ساخت معبد کمک کردند. این آخرین همکاری بزرگ بین دنیاها قبل از پایان صلح بود.

پس از آن کریتوس به همراه اتریس و جادگر وارد معبد می‌شوند. جادوگر به ان ها می گوید که به واسطه نفرینی نمی تواند با پدر و پسر به الف هایم سفر کند. اوهمچنین به کریتوس می گوید که 150 سال است از معبد تیر استفاده نشده و به همین دلیل باید برای بیدار شدن معبد از نور  Bifross که در الف هایم وجود دارد استفاده کنند. او تاکید می کند که سفر بین دنیاها تنها از طریق اتاق مخصوص معبد تیر امکان پذیراست.

جادوگر: سفر بین دنیاها فقط از این اتاق امکان پذیره. چیزی که میبینید معبدی هست که داخلش هستیم . همچنین برج‌های دنیا که دور Lake of Nine قرار گرفتند. همه دنیاها در یک جا قرار دارند . این درها، برج‌های بیرون و 9 دنیا در هم تنیده هستن و روی شاخه های درخت دنیا قرار دارند  و تنها با نور آلفهایم از هم جدا شدن. این مکان میتونه  مرکز نور باشد و آن را کنترل کند.

اتریس: این درخت دنیاست؟

جادوگر:تنها نشانی از درخته. Yaggdrasil خیلی بزرگ تر از این هستش. درخت دنیا به سرنوشت دنیا گره خوره، همونطوری که ما به اون گره خوردیم.درخت خاک ما رو تغذیه میکند، شبنم روی برگ‌های اون دره ها و رودهای ما رو تغذیه میکنند. درخت با شاخه های خودش از تمام هستی پشتیبانی میکند. انرژی زندگی اون با تصویر زندگی درهم آمیخته شده. تولد، رشد، مرگ و تولد دوباره. هر رشته فراتر از زمان و مکان هستش. همه چیز به درخت برمیگرده. خب، اینطوری کار میکنه اما حدس میزنم شما دنبال جواب دیگه‌ای بودید.

جادوگر به پدر و پسر طریقه رسیدن به الف هایم را نشان می دهد. او همچنین اضافه می کند سفر به سرزمین جاینت ها یعنی Jotunheim در حال حاضر غیر ممکن است. جادوگر می گوید : « برج Jotunheim بیش از 100 زمستان قبل از تمام دنیاها ناپدید شده. زمانی که جاینت ها از میدگارد ناپدید شدن. اینکه چه بلایی سر برج آمده و اون‌ها به کجا رفتن یک معماست.»

پس از پایان مکالمات و نشان دادن مسیر ، کریتوس به همراه اتریس و جادوگر از اتاق سفر بین دنیاها خارج و وارد آلفهایم می‌شوند. جادوگر به ان ها ورودشان به الفهایم را خوش امد می گوید. او در ادامه می گوید : «یک مشکلی وجود دارد. اون ستون نور رو در افق میبینی. در مرکز معبد قرار داره. چیزی که لازم داریم اونجاست.

قبل از حرکت به سمت معبد جادوگر به درون حفره‌ای کشیده میشود و کریتوس و اتریس را در آلفهایم تنها میگذارد. بعد از محو شدن جادوگر کریتوس به همراه اتریس سفر خود در آلفهایم برای رسیدن به نور آغاز میکنند. اتریس از اینکه جادوگر مرده باشد ترسیده اما کریتوس می گوید احتمالا او نمرده. او از پسرش می پرسد کریتوس: مادرت در مورد این دنیا چیزی بهت گفته؟

و اتریس در جواب می گوید: نه خیلی، فقط در این حد که Elve ها همیشه برای نور مبارزه می‌کنند. نور اون‌ها رو ایزوله نگه میداره.

اتریس در راه رسیدن به نور بر روی آب دچار سردرد شدیدی میشود. او صداهایی را میشوند که وجود خارجی ندارند. او به پدرش می گوید صداها را نمی شوند و کریتوس به او پاسخ منفی می دهد. کریتوس احساس می کند مریضی

پدر و پسر پس از ورود به الف هایم و کمی پیشروی با Elve های تاریکی مبارزه می کنند. کریتوس و اتریس به دنبال راهی به داخل معبد هستند اما صداهای ذهنی اتریس مدام او را آزار میدهند.

اتریس می گوید:باز هم صداها بودن، اما صداهای متفاوت که کمتر عصبانی بودن. اون‌ها کمک میخواستن.

اما کریتوس با عصبانیت می گوید: ما برای نور اومدیم اینجا و من اهمیتی نمیدم اون‌ها کی هستن و چی میخوان.

اتریس: تو هیچوقت به چیزی اهمیت نمیدی

 کریتوس: چیزی گفتی؟

اتریس: نه

اتریس: چه اتفاقی داره میفته؟ ببین چی پیدا کردیم

اتریس: پدر

کریتوس: بله

اتریس: تشخیص صداهایی که می‌شنوم سخت بود، اما مطمئنم صدای مادر رو شنیدم.

کریتوس: امکان نداره

اتریس: اما میدونم چی شنیدم

کریتوس: کافیه اتریس

خب به پایان بخش نخست داستان گاد او وار رسیدیم. به نظر شما ماجراجویی جدید کریتوس به کجا ختم می شود و گذر سن و پسر دار شدن چه تاثیری رو خشن ترین خدای سرزمین یونان گذاشته است ؟

مطالب مرتبط:
لایک : 5
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]